تبليغاتX
در خلوت اندیشه

 

روزهای آخر سال است

بهار نرم نرمک می آید

با لطافت نسیمش

با طراوت بارانش

با هفت سینش

با سبزه و سنبلش

و با چهره های خندان کوکان اش.

 

همیشه روزهای آخر سال یک حالت غم شادی در وجودم حس می کنم.

غم از دست رفتن ها و شادی بازیافتن ها.

این روزها خود را آماده می کنم تا غهایم را به زمستان بسپارم و با قامتی برافراشته، ذهنی استوار و لبانی پرخنده به استقبال بهار بروم.

و همگام با طبیعت آغاز کنم و اینبار آغازی دیگرگونه.

 

آرزو می کنم سال جدید سال صلح و دوستی در تمام جهان باشد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

در شماره ۱۴۰ مجله زنان مطلبی در مورد استشهادیون خواندم و فهمیدم که در ایران 55000 استشهادی وجود داردکه 20000 نفر آنها زن هستند. هرچند با خواندن مقاله که بخشی از آن گفت و گو با دبیرکل استشهادیون بودفهمیدم که توجیه کردن این نیروها در جلسات فقط برای زمان اشغال و فروپاشی نیروهای ارتش و سپاه است و تاکنون هیچ یک از مقامات بلند پایه کشور موضع گیری مشخص و آشکاری در مورد اینگونه عملیات نکرده اند اما بسیار متاسف شدم از اینکه در جامعه ما جایی وجود دارد که آموزش روانی برای شهادت طلبی به عده ای از جوانان می دهند وحتی برای این منظور همایش برپا می  کنند(همایش دختران زیتون).برای اطلاع بیشتر می توانید به سایت مجله زنان مراجعه کنید.از درون جامعه/ کشته می شوند تا بکشند

 دختران انتظار

«دختران دشت  دختران انتظار  دختران امید تنگ دردشت های بیکران   و آرزوهای بیکران   در خلق های تنگ....»

دوست می دارم دختران زیبا و با ذکاوت وطنم را شاد، با طراوت و سرشار از امید به زندگی ببینم.

دوست می دارم صدای خنده های شادشان سراسر وجود مردممان را لبریز از نشاط و سرزندگی کند.

 «... دختران عشق های دور   روز سکوت و کار   شب های خستگی!   دختران روز بی خستگی دویدن    شب سرشکسته گی!- در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق    در رقص راهبانه شکرانه کدام آتش زدای کام   بازوان فواره ئی تان را   خواهید برافراشت؟...»

دوست می دارم دختران وطنم را عاشق ببینم، عاشق زندگی، عاشق آموختن و نه عاشق مرگ.

«....دختران رفت و آمد در دشت مه زده    دختران شرم   شبنم   افتادگی   رمه!-   از زخم قلب آمان جان در سینه کدام شما خون چکیده است؟....»

دوست دارم دختران وطنم را استوار همچون کوه و لطیف همچون ابریشم ببینم و دوست دارم که بتوفند بر بی عدالتی ها و دوست بدارند هم نوعانشان را ... اما زندگی را نیز عاشق باشند.

دوست دارم هزاران بار بگویم آنها که زندگی را دوست تر دارند از بی عدالتی ها متنفر ترند.

تقدیم به دختران وطنم.

اشعار از احمد شاملو

+ نوشته شده توسط اندیشه |

در حالی که از صدای انفجار ترقه ها کلافه شده ام مشغول نوشتن هستم. با خود فکر می کنم چه شد که چهارشنبه سوری که مراسمی سنتی و زیبا بود تبدیل شد به مراسمی که دست کمی از میدان جنگ ندارد؟ تبدیل شد به شبی که همه برای زودتر رسیدن به خانه عجله می کنند تا مبادا مورد هجوم ترقه ها و آتش قرار بگیرند؟

چهار شنبه سوری یکی از آیینهای سالانه ایرانیان است و در واقع مردم آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند و ترانه سرخی تو از من زردی من از تو غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا را می خوانند.

کوزه شکنی، فال گوش نشینی، قاشق زنی، آش چهارشنبه سوری(آش ابودردا) از دیگر مراسمهایی هستند که در این شب انجام می شود.

درطی سالهای گذشته عده ای خواستند با خرافی جلوه دادن این مراسم جلوی برگزاری آن را بگیرند، آنچه مسلم است با پریدن از روی آتش نه سرخی آن از ما می شود و نه زردی ما از آن او و در واقعیت چیزی تغییری نمی کند ولی این مراسم های نمادین برای همه ما شادی بخش بود ولی همین ممنوع کردن ها بود که امروز باعث شده است این مراسم که ریشه اش به قرن ها پیش بر می گردد و نمادی برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوها بوده است با رفتارهای بیمارگونه پرهرج و مرج که سلامتی دیگران را به خطر می اندازد جایگزین شود.

+ نوشته شده توسط اندیشه |
"از مرگ

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من-باری-همه از مردن در سرزمینی است که:

مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد."

شعر از احمد شاملو

نمی دانم کدام راه درست است؟ آیا باید در پشت حصار اندیشه ها باقی بمانیم و سکوت کنیم؟ و یا نه... بگوییم و تاوان دربند شدن را بر خود بپذیریم؟ و بهای متفاوت بودن با فضای حاکم بر جامعه را؟ به هرحال عده ای گفتند و آنها از هم نوعان ما هستند.

به مناسبت دستگیری عده ای از زنان فعال حقوق بشر

+ نوشته شده توسط اندیشه |

مدت های مدیدی است که حس می کنم تمام وجودم به بازسازی نیاز دارد، به نگرشی دوباره، زیستنی دیگر گونه و اندیشیدنی متفاوت، به ویران کردن باورهای دست و پاگیر و به ساختنی دوباره. و یادم باشد در این نوسازی برای قلبم وسعتی به پهنای آسمان و برای افکارم محدوده ای به اندازه هستی در نظر بگیرم و برای روح سرکشم دو بال برای پرواز، اوج گرفتن، کوچک و کوچک تر شدن اما در حقیقت بزرگ و بزرگ تر شدن و برای چنین ساختنی بار دیگر به سوی خود می روم...و نیز به سوی شما تا با هم نگرشی دوباره داشته باشیم به جامعه مان، به باورهایمان، به ارزشهایمان و ...

قطعه ای از عرفان نظر آهاری:

« این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟ آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تنگ خواهد شد و آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش...

دریا و اقیانوس به کنار، نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!»

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

از دیروز تا به حال با شوق کودکانه ای که مدتها آن را فراموش کرده بودم به فکر نوشتن هستم. می خواهم از همه چیز و همه جا بنویسم و در ابتدا بیش از هرچیز از خودم: مدتها بود که حس می کردم به اختیار خود گام بر نمی دارم و وصف حال من در این شعر زیبا آمده است:

 

«چه عمری گذشت

تا باورمان شد

آنچه که باد برد ما بودیم»

 

«باد می بردمان

پنداشتیم خود می رویم

بر باد شدیم»

                       

                        شعر از قدسی قاضی نور

+ نوشته شده توسط اندیشه |

آنقدر در اسارت باورها و سنت ها بوده ام که امروز با نوشتن، احساس پرواز دارم چرا که با نوشتن نیمه پنهان وجودم را نه تنها با شما بلکه با خود نیز شریک می شوم. تمامی ناگفته هایم را و تمامی آنچه که گفتنش را با خود نیز ممنوع کرده بودم.

+ نوشته شده توسط اندیشه |