مدت های مدیدی است که حس می کنم تمام وجودم به بازسازی نیاز دارد، به نگرشی دوباره، زیستنی دیگر گونه و اندیشیدنی متفاوت، به ویران کردن باورهای دست و پاگیر و به ساختنی دوباره. و یادم باشد در این نوسازی برای قلبم وسعتی به پهنای آسمان و برای افکارم محدوده ای به اندازه هستی در نظر بگیرم و برای روح سرکشم دو بال برای پرواز، اوج گرفتن، کوچک و کوچک تر شدن اما در حقیقت بزرگ و بزرگ تر شدن و برای چنین ساختنی بار دیگر به سوی خود می روم...و نیز به سوی شما تا با هم نگرشی دوباره داشته باشیم به جامعه مان، به باورهایمان، به ارزشهایمان و ...
قطعه ای از عرفان نظر آهاری:
« این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟ آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تنگ خواهد شد و آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش...
دریا و اقیانوس به کنار، نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!»