تبليغاتX
در خلوت اندیشه
 

به چشمانم خیره می شود 

سرم را پایین می اندازم

 

هنوز سنگینی نگاهش را حس می کنم

 

سرم را بلند می کنم و دوباره نگاهش می کنم

 

چشمانش خالی از نگاه

            خالی از امید

            خالی از رویا

            و تنها درخشش قطره اشکی

 

می گریزم

 

باز هم سنگینی نگاه تلخش...

 

می گریزم

 

باز هم سنگینی نگاه خیره اش...

 

می ایستم

 

-          آشنا نیستی!

-          سالهاست که می شناسمت

 

 

سرم را بلند می کنم، به آینه نگاه می کنم و این بار هردو باهم اشک می ریزیم و من باز هم

 

می گریزم.....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

در حالی که داشتم به چیزی که می خواهم در موردش بنویسم فکر می کردم  و درعین حال مشغول وب

 

گردی هم بودم تصادفا به وبلاگ آقا معلم  برخوردم. وبلاگ آقا معلم ساده و صمیمانه است آنقدر ساده و 

 

روان که اشک آدمو در می یاره. بدون هیچ ژست روشنفکرانه ای که این روزها در جامعه ما بسیار باب

 

شده. نوشته ها و موضوعاتش منو یاد کتابهای زمان بچگیم می اندازه کتابهای صمدبهرنگی بخصوص

 

داستان «پسرک لبو فروش »  و بعضی از کتابهای فعلی ام مثل «سالهای ابری نوشته علی اشرف

 

درویشیان» یاد شریف پسر کوچولوی کرمانشاهی که با وجود فقر با چه عشقی مدرسه می رفته، درس

 

می خوانده و بعد معلم می شه، برای مبارزه با فقر به زندان می افته، شکنجه می شه اما با وجود همه

 

این سختیها هنوز هم مهربان بوده و یاد خیلی چیزهای دیگه ای که فقط توی کتابها خواندم.....

 

حالا ما می توانیم در خانه های راحتمان کنار کتابخانه و کامپیوترمان بنشینیم و با ژست های 

روشنفکرانه مان فکر کنیم که چکار کنیم؟

 

حالا آقای رئیس جمهور می تواند مدام بگوید ما می توانیم! جشن انرژی هسته ای راه بیندازد! مدام حرف از عدالت اجتماعی بزند! همراه هیئت دولت به سفربرود! راجع به هولوکاست جنجال کند! برای فرزند بیشتر داشتن تبلیغ کند! اعوان و انصارش تمام مشکلات کشور را در حجاب زنها ببینند! و.......

 

و باز هم بچه هایی باشند که با دیدن یک دمپایی خوشحال شوند و باز هم بچه هایی باشند که به جای مدرسه رفتن مجبور به کار باشند  و باز هم دخترکان گل فروش و پسرکان فال فروش در خیابان ها پرسه بزنند و باز هم......

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

آنقدردر فکر شدن هستیم که گاه بودن را فراموش می کنیم

آنقدر در فکر رسیدن هستیم که گاه مسیر راه را نمی بینیم

آنقدر به فکر فردا هستیم که گاه امروز را نمی بینیم

آنقدر به فکر دوست داشته شدن هستیم که گاه دوست داشتن را فراموش می کنیم.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

تلویزیون را روشن می کنم، روی کانالهای مختلف چرخی می زنم و روی کانال 5 برنامه «شب شیشه ای»ثابت می شوم. مهمان امشب برنامه «مسعود ده نمکی» است. به خاطر فیلم «اخراجی ها» پای صحبت هایشان می نشینم.

چهره اش یاد آور چهره های انقلابیون متعصب دهه 60 است و هنوز ادبیات همان سالها را در سخنانش بکار می برد. سؤالهای متعددی از او می شود و یکی از آنها این است:

 آیا مسعود ده نمکی الان همان مسعود ده نمکی سالهای جنگ است؟

و چیزی که برایم عجیب است جواب اوست که تلویحا مثبت است و شاید این نکته را برای خود اعتبار می داند!

در بخشی از برنامه سرش را پایین می اندازد و در حالتی غرق می شود که متاثر کننده است ، به یاد خاطرات جنگ و دوستانش افتاده است.

صحنه ای از فیلم اخراجی ها در نظرم مجسم می شود:

«...دلاوران روز شماست، جنگ در حساس ترین مراحلش به سر می برد......

کجایند رستم دستان و سیاوش و کیکاووس

که ببینند شیر بچه های حیدر کرار

بدون گرز و تبرزین و رخش

شاخ غول استکبار را شکستند....»

به دنبال حرفهای فرمانده یکی یکی جوانان روی میدان مین می روند و ......و انفجار.......

اشکم در می آید. ارزش چه چیز بیشتر از جان جوانان ما بود؟

چه ساده و پاک بودند جوانان ما

                    و چه ریاکارانه عده ای برومند ترین نوجوانان و جوانان وطنمان را به استقبال مرگ فرستادند

                                                                           و

                                                        

                                         خود  در حاشیه به تثبیت موقعیت خود پرداختند.                

                             

چه سالهایی بود آن سالها

                             

                                 عده ای تاوان متفاوت بودنشان را

                            

                                                                         و عده ای تاوان سادگی و پاکی شان را .....

                                                                             

                                                                               با مرگ خود پرداختند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

« ...ما در تمام آن راه طولانی طاقت سوز تحمل شکن

هرجا رودخانه برآشفته خروشانی دیدیم جسورانه بر آب زدیم و گذشتیم

هرجا شکاف و پرتگاه ژرفی دیدیم آن را جهان و پران پیمودیم

هرجا تالاب و گندابی بود آن را خستگی ناپذیر و خیره سرانه دور زدیم

هرجا دیوار و صخره ای بودآن را بی باکانه صعود کردیم

ما به هنگام پیش رفتن

                    مطلقا هیچ پلی نساختیم

تا آن را پس از عبورمان در قفای خود ویران کنیم

از ترس آن که مبادا به اندیشه بازگشتی بزدلانه دچار شویم

                                 نه.....

هیچ پلی در قفای ما نبود

                             و

 هیچ اندیشه عقب گردی هم.....»

 

قطعه ای از کتاب آتش بدون دود اثر نادر ابراهیمی

 

 

بخواهیم یا نه زندگی در جریان است پس با جریانش حرکت کنیم

 حتی اگر مجبور باشیم گاه بر خلاف جریانش حرکت کنیم.

سپاس از همدلی هایتان.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

تمام تنم پر از خستگی است

فکرم کار نمی کند

غم در تک تک سلول های وجودم رخنه کرده و تمام جسم و روحم را درنوردیده است

آسمان دلم ابری است و تنها بارش می تواند از سنگینی اش بکاهد

با که بگویم از غم ام؟

که پاسخش سرزنش و شماتت نباشد؟

که توان پاسخ گویی به شماتت ها را هم ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

خبرها به نقل از آفتابhttp://www.aftabnews.ir

 

«شورای حکام بر دوربین های نطنز اصرار داردو به ادعای رویترز تهران از صدور اجازه نصب دوربین های نظارتی در تاسیسات نطنز به آژانس بین المللی اتمی خودداری کرده است»

 

«آفتاب: دیدار منوچهر متکی با مقامات اتحادیه اروپا نیز به نتیجه مثبتی نرسید»

 

«نزدیک شدن زمان نشست شورای امنیت سازمان ملل که با سیگنال های منفی ایران به طرح روسیه همراه بود سبب قوت گرفتن احتمال تحریم ایران شده است و این در حالی است که در پیش بینی بی نتیجه بودن تحریم ها در قبال ایران احتمال توسل به نیروی نظامی نیز از گمانه زنی های رسانه های خبری است»

 

«آفتاب: در حالی که بحران ایجاد شده بر سر دستگیری پانزده نفر پرسنل نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا در آبهای خلیج فارس وارد دوازدهمین روز خود شده است نخست‌وزیر این کشور با تعیین یک ضرب‌الاجل 48 ساعته برای مذاکره با جمهوری اسلامی تاکید کرد که دو روز آینده برای حل این مسئله از طریق روش‌های دیپلماتیک بسیار سخت و تعیین‌کننده خواهد بود»

 

از هوای مطبوع بهاری بوی جنگ به مشام می رسد. من همیشه از جنگ بیزار بوده ام، جنگ برای من یادآور هزاران هزار کشته و مجروح است، یادآور خرابی ها، یادآور زنان بیوه، کودکان بی پدر، مادران داغدار و ....

بسیار راحت است که با شعار «ما می توانیم » همه چیز را به خطر بیندازیم!

ولی آیا ملت ما همان ملت سال 1359 است؟ آیا ملتی که خسته از تورم، ناامنی، بیکاری و ... است باز هم مثل آن سالها صرفا با شعار به میدان خواهد آمد؟

+ نوشته شده توسط اندیشه |

باز هم برای گذران تعطیلات چند روزی به شهر دوران کودکی ام سفر کرده بودم. شهری زیبا که با آب و هوای خوش و رودخانه خروشانی که در وسط شهر جاری است و با آثار باستانی فراوانش توریست زیادی را به سمت خود جلب می کند و شاید من باید تعلق خاطری بیش از حد معمول به آن داشته باشم. اما در بین آن همه زیبایی آن قدر در حصار سنت ها و آداب و رسوم نوروزی پیچیده می شوم که احساس می کنم در بند هستم، خاله بازیهای عید دیدنی و دیدارهای دوباره و سه باره و چند باره، بدآمدن ها وخوش آمدنها و به عبارتی خاله زنک بازی ها باعث ملال خاطر می شود و حالا دوباره برگشته ام، برگشته ام به این شهر شلوغ و پر از دود و عجیب اینکه با تمام گرفتاری ها اینجا احساس راحتی می کنم و گاه از خود می پرسم: 

 

شهر من کجاست؟

 

گاه با تمام وجود به سمت شهر دوران کودکی ام کشیده می شوم و شاید چیزی که مرا به سوی خود می کشد نه زیبایی های آن شهر، که، آغوش پر مهر مادر، نگاه منتظر پدر و گاه هم  قلبهایی است که در آنجا با محبت برای من می تپد.

 

و آنچه مرا به به سوی این شهر شلوغ می کشاند خانه ای کوچک و آرام است که در آن به دور از دغدغه به علایقم می پردازم و مهمتر از همه گم شدن در بین جمعیت این شهر شلوغ است.

 

به هر حال نمی دانم شهر من کجاست؟

+ نوشته شده توسط اندیشه |