تبليغاتX
در خلوت اندیشه
 

"مردم نگاه روشنم ارزانی شما

جانم فدای بی سر و سامانی شما

با من هرگز و هرگز دروغ نگفته اند

آن چشمهای بالغ و بارانی شما"...

از بد روزگار چندی است سر و کارم با یکی از مراکز مثلا فرهنگی کشور افتاده است که کارهای پژو هشی شان در سیاست گزاری های کشور مورد استفاده قرار می گیرد. شاید بد نباشد همه بدانند که مدیران این مرکز در سال جدید برای تثبیت امنیت شغلی کدام دسته از افراد اقدام نموده اند، افرادی با سواد خواندن و نوشتن، سیکل و دیپلمه. این در حالی است که در این مرکز تعداد بسیار زیادی از افراد با سابقه کار طولانی با تحصیلات عالیه دانشگاهی نه تنها از حقوق کافی حتی در حد مستخدم اداره برخوردار نیستند بلکه کاملا پا در هوا و بدن امنیت شغلی مشغول به کارند نه به دلیل علاقه ای که به چنین جایی دارند بلکه به دلیل وضعیت بیکاری در محیط جامعه.

حرف بر سر این نیست که چرا آن عده از امنیت شغلی برخوردار شده اند ،که آنها نیز از قربانیان همین جامعه اند، بلکه حرف بر سر این است که چرا در یک مرکز فرهنگی تحقیقاتی تحصیلات افراد را چماقی می کنند و بر سر خود آنها می کوبند؟

..."اما شما ای قلیل ترینان این گروه

ای ابلیس مات گشته شیطانی شما

معلوم می شود که اید و چه کاره اید؟

فردا که بشکند بت پنهانی شما

فردا به حکم آینه ها تخته می شود

دکان چهار نبش مسلمانی شما

سوگند می خورم این جای مهر نیست

داغ دل من است بر پیشانی شما"

اشعار از اکرامی

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

«من در زندگی سه مرحله دردناک را از سر گذرانده ام:

اولی جوانیم را منقلب کرد. دومی ۴۰ سالگی ام را به هم ریخت و سومی شاید پیری ام را سیاه کند.

مرحله اول وقتی بود که کودکی شهرستانی و متدین مثل من یک شب بعد از اینکه ۴ کتاب انجیل را پشت سرهم خواند متوجه شد که همه اینها یک سلسله تناقضهای به هم بافته بیشتر نیست.

مرحله دوم وقتی بود که به این نکته پی بردم : آقایی به نام استرازی* گندی بالا آورده بود که اسمش خیانت به وطن بود و به عوض اینکه محکومش کنند آقای دیگری را که کاری نکرده بود و یهودی بود**به جای او شکنجه می کردند.

مرحله سوم یک هفته پیش بود که روزنامه ها متن اتمام حجت اتریش را چاپ کردند و من دیدم که یک بیلیارد شروع شده است. آن وقت فهمیدم که ملتها باید بهای برخورد گلوله ها را بپردازند.»

روژه مارتن دوگار نویسنده رمان بسیار زیبای خانواده تیبو.

*افسر فرانسوی که برای آلمان ها جاسوسی می کرد ولی با پرونده سازی خیانتش را به دریفوس نسبت دادند.

**سروان دریفوس

با حال و هوای امروز ما بی شباهت نیست.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

در طول زندگی سی و چند ساله ام در بسیاری از مواقع زندگی را زندگی نکرده ام بلکه کناری ایستاده ام و گذر آن را تماشا کرده ام.

همیشه خواسته ام در زندگیم کلیشه هایی داشته باشم و طبق آنها زندگی کنم.

همیشه به شکلی پیچیده شده در باورها و سنت ها و فرهنگ کلیشه ای بوده ام.

همیشه از متفاوت بودن ترسیده ام.

اما همیشه جدالی بین آنچه بودم و آنچه آرزو می کردم باشم وجود داشت.

چرا امروز اینجا ایستاده ام من که در کودکی ام عاشق «ماهی سیاه کوچولو*» بوده ام، ماهی سیاه کوچولویی که جرات رها شدن از اراده جمع و تنها ایستادن و به اقیانوس پیوستن را داشت؟

امروز میل به عصیان دارم بر علیه همه آنچه مرا سالها احاطه کرده بود و گاه فکر می کنم اگر رها بودم شاید همه چیز جور دیگری بود!

و امروز هرچند از نارضایی ام بسیار خرسندم، می دانم که آفرینش فرهنگی نو برای زندگی کار چندان آسانی نیست.

*ماهی سیاه کوچولو کتابی برای کودکان نوشته صمد بهرنگی است.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

دوران نوجوانی ام با دلهره و فشارهای شدید شروع شده بود. هر وقت می خواستم از خانه بیرون بروم چندین بار جلوی آینه می رفتم تا مطمئن شوم ظاهرم مثلا درست است. ماشین پاترول که می دیدم یه جور ترس برم می داشت و ناخودآگاه دستم می رفت به طرف روسری ام، دوست نداشتم خواهران و برادران!!! با آن چهره های خشن حتی یک کلمه هم حرف به من بزنند. بارها دیده بودم که چطور دخترها و پسرها را کشان کشان و با زور داخل ماشین می اندازند و بعد پدر  مادرهایشان با چه بدبختیی باید به دنبالشان می رفتند و پیش چه کسانی سر خم می کردند تا آزادشان کنند و چطور برای یک کلمه حرف سالها باید تاوان پس می دادی، خلاصه قصه آن سالها طولانی است....

پس از سالهایی پر از جنگ و ستیز و دلهره و سکوت مرگبار بعد از انتخابات پنجمین دوره ریاست جمهوری از ترس آتش زیر خاکستر تصمیم گرفتند تا کمی هم جوانان را به حال خود بگذارند.

و حالا دوباره بحث، بحث امنیت اجتماعی!!!! است. آنچه مسلم است پس از سالها بازی کردن با واژه ها را خوب یاد گرفته اند: امنیت اجتماعی!! مبارزه با مفاسد اجتماعی!!.....

حالا دیگر با زور منطق !!می خواهند الگو سازی و فرهنگ سازی کنند. با زور منطق می گویند آن طور لباس بپوشید که ما می گوییم همان طور که سالها می خواستند ما آن طور فکر کنیم که آنها فکر می کنند، هرچند با پیشرفت تکنولوژی ارتباطات تبادل افکار اجتناب ناپذیر است، حتی با فیلتراسیون.

به هرحال فقط شیوه برخورد عوض شده اما اینکه اصلا پرداختن به اصل موضوع تا چه حد لازم است؟ اصلا با این همه مشکل در مملکت این امر از اولویت برخوردار است یا نه؟ و آیا این همه هزینه برای چنین کاری اصلا لازم است یا نه؟ شاید اصلا دغدغه آنها نیست . بالاخره چند صباحی هم مردم با این موضوع سرگرمند!!!!

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یواشکی به صندوقخانه رفت و ماتیک مادر را برداشت و به لبش مالید، کفشهای پاشته بلند مادر دریک دست و عروسک در دست دیگر پاورچین پاورچین به حیاط رفت.

صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش مرا به کنار پنجره خاطراتم می کشاند او را می بینم که عروسک را در آغوش می فشارد و صدای کودکانه اش را از دوردست ها می شنوم :

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده  

تو رختخواب مخمل آبی خوابیده

........

سالها بعد او بزرگ شد ، آنقدر بزرگ که دیگر نمی توانست عروسکش را بغل کند. عروسک را در انبار خانه گذاشت تا شاید دستهای کوچک کودکش او را در آغوش بگیرد.

اما

هربار که با احساس حضور عروسکی واقعی در درونش به شوق می آید ورقه ای چاپی یا تصویری در صفحه مانیتور خبر از نبودن عروسکش می دهد  و او کودکانه می گرید

و به چشمان منتظر عروسکش فکر می کند

و سالهاست که دیگر برای هیچ عروسکی قصه نگفته و شعر نخوانده

و سالهاست که در سکوت خانه اش  به دنبال کودکی با عروسکی در آغوش می گردد تا صدای

تق تق پاشنه های کفشش او را از خواب بعد از ظهر بیدار کند....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

- مهتاب هستم بفرمایید.

-سلام الهی قربونتون برم. من خیلی مشکل دارم، می خواستم یک کارت برام بکشید

....سر مهتاب خانم بالا می رود. کارت از بین کارتهای روی میز کشیده میشود.

-ببین عزیزم دو تا مار پایین کارتت هست، این یعنی تو دوتا دشمن داری. چشم و نظر هم تو زندگیت هست. بعدا به من زنگ بزن تا بگم باید چه کار کنی.

- مهتاب هستم بفرمایید.

-سلام، حالتون خوبه،  از ایران تماس می گیرم. می خواستم برام فال بگیرین.

- این که فال نیست

- حالا هرچی هست یکی برای من بکشید.

دوباره سر مهتاب خانم بالا می رود و ......

عزیزان می خواستم بگم داخل ایران نرید پیش این فال گیرها و دعا نویس ها، این چیزهای قاطی پاتی رو به خورد شوهراتون ندین الان یکی از بیمارستان به من تلفن می کرد که مسموم شده بود و از من کمک  می خواست. این کارتهای من کارت معمولی نیست. من کتابهایی را خواندم که مال پیشگوهای زمان قدیم ایران بوده حتی بعضی از کتابها به زبان عربی و ترکی بوده. عزیزان من فال گیر نیستم فقط می خوام به شما کمک کنم مشکلاتتون رو حل کنید. ما بیشتر روی چشم و نظر و قسمت بستگی(بخت بستگی) کار می کنیم.....

"بخشی از مکالمات برنامه تعبیر خواب و حل مشکلات با مهتاب از شبکه ماهواره ای امید ایران OITN "

بسیار متاسف می شوم وقتی چنین برنامه هایی را می بینم و یا مطالبی از این دست می خوانم و بسیار متاسف تر می شوم وقتی می بینم تعداد افرادی که بینندگان و یا خوانندگان پر و پا قرص چنین موضوعاتی هستند کم نیست.

عده ای هستند که با اندیشیدن مبارزه می کنند. همان عده ای که ریشه مشکلات مردم را در قضا و قدر و سرنوشت جستجو می کنند و راه حل آن را یا در تقلید کورکورانه و یا در طالع بینی و رمالی از نوع سنتی و یا مدرنش می جویند. این افراد و یا نشریاتی از این گونه که به نوعی تبلیغ خرافه پرستی می کنند درواقع حرکت نکردن، فکر نکردن و   منفعل بودن را تبلیغ می کنند.

این افراد یا نشریات به خودی خود مهم نیستند بلکه وقتی اهمیت پیدا می کنند که مجوز بعضی نشریات و مجلاتی که حرفی برای گفتن دارند لغو می شود و یا برخی سایتهای مفید فیلتر می شوند اما هیچ اقدامی برای متوقف نمودن تبلیغ این گونه خرافه پرستی ها نمی شود.

چرا؟ 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |