تبليغاتX
در خلوت اندیشه

«تکه های پرپر لبخندم را

از گوشه و کنار بر می دارم

کنار هم می گذارم

شکل چل تکه ای می شودکه مادر روزهای آشفتگی اش می بافت

نه!

دوباره لبخند نمی شود این تکه های پاره»

 

شعر از قدسی قاضی نور

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

 غم انگار تمام کوچه پس کوچه ها و کوره راههای روحم را یاد گرفته. هرجا راهش را سد می کنم باز هم از راه دیگری وارد می شود.

ساعات بی پایان دیروز پایانی بود بر آنچه سالها امیدوارانه چشم انتظارش بودم. با دستهایی لرزان برگه آزمایش را گرفتم، به اعداد آن نگاهی انداختم و بلافاصله آن را به ته کیفم فرستادم. نمی دانم مسیر را چطور طی کردم؟

بار اولم نبود، بارها از این برگه ها گرفته ام، بارها به اعداد آن نگاه کرده ام و بارها غمگین شده ام اما انگار این بار دیگر آخرین بار بود...

چیزی نمی دیدم.... چیزی نمی شنیدم.... حرفی نمی زدم....

به خانه که رسیدم فقط خوابیدم و به سقف نگاه کردم. انگار سقف پایین می آمد... دیوارها تنگ می شدند... و قلبم فشرده تر می شد.

احساس من را شاید فقط زنانی بفهمند که با تمام وجود مادر به دنیا آمده اند اما طبیعت آنها را از لذت حضور کودکی در درونشان محروم می کند.

.....................

از خودم بدم می آید....

چه بی رحمم من.....

رنج را فقط در ژرفای وجود خود می بینم و نه در چشمهای خسته همسرم که همراه همیشگی من در این انتظار بوده است و پاسخش نه سرزنشی، نه حرفی ... فقط سکوت...

این همه نزدیک .... و این همه دور....

هرچند تنها نیستم اما شدیدا احساس تنهایی و دلتنگی می کنم....دیگر به معجزه هم معتقد نیستم که معجزه چیزی جز پذیرش واقعیت نیست هرچند بسیار تلخ...

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

سی و هشت سال پیش در چنین روزی بهاری به دنیا آمدم.

این سالها روزهای تولدم روزهای غریبی است. به عقب بر می گردم.

وقتی که خیلی کوچک بودم، قلبم خیلی بزرگ بود آنقدر بزرگ که برای همه جا داشت

                                                 و رویاهایم آنقدر واقعی که که در آنها زندگی می کردم

                                                                             و آرزوهایم به نظر بزرگ و دست نیافتنی.

خانه ای قدیمی، حیاطی بزرگ، دیوارهای بلند کنگره دار، حوض هشت گوشی در وسط حیاط، باغچه هایی بزرگ با شمشادهایی همیشه سبز و پر از گل.

به آرامی نفس می کشم، بوی یاس بنفش را به وضوح حس می کنم.

و من اولین دویدن های شادمانه ام را آنجا تجربه کردم.

کودکیم سرشار از عشق و محبت و آواز و داستان و تئاتر و ..... بود.

همیشه می خواستم ادای آدم بزرگها را دربیاورم. عینکی به چشم می زدم و کتابی جلوی چشمانم می گرفتم و از حفظ کتاب را می خواندم....

کم کم بزرگ می شدم.

                کم کم همه چیز واقعی می شد.

 حالا دیگر راست راستکی می توانستم بخوانم و خواندم و خواندم و خواندم........

حالا دیگر فهمیده بودم شاید همه کودکان این شانس را ندارند که مثل من غرق چیزهای خوب باشند و

اولین غم های من از همان جایی شروع شد که اولین شادیهایم، از کتاب ها.

حالا دیگر مجبور شده بودم که راست راستکی عینک به چشمانم بزنم. اما دیگر با آن عینک احساس بزرگی نمی کردم.

حالا دیگر یک آدم بزرگ راست راستکی شده بودم.

حالا دیگر فهمیده بودم همه چیز در کتابها نیست....

 حالا دیگر فهمیده بودم که دنیای واقعی همیشه مثل رویاهای ما نیست.

من بزرگ شدم 

                    اما

                         خیلی چیزها در من کوچک شد.

امروز در آغاز سی  هشتمین سال زندگیم دوست دارم اولین هدیه را خودم به خودم بدهم.

و آن چیزی نیست به جز شور و نشاطی که مدتهاست رنگ تیرگی به خود گرفته، تیرگی ها را پاک

می کنم و باقیمانده شور و نشاطم را برمی دارم و به جای تماشا کردن، زندگی را زندگی می کنم.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

سوزش آمپول

تاری چشم و سنگینی سر

خوابی بدون رویا

........

درد... سرگیجه.... اشک...

لمس دستهایی مهربان

-صدایی آرام: درد داری؟ الان مسکن می زنم؟...

-نتیجه چی شد؟ ...

- آرام باش و استراحت کن. نگران نباش....

سرمایی در تنم می دود... می لرزم... دستهایی پتویی گرم را به رویم می اندازد و دوباره خواب....

از خواب می پرم....

نگرانم... دوباره می لرزم....اشکها خود به خود روی گونه هایم می غلتد....

کمکم می کنند از جایم بلند شوم، قدم بردارم....

صورتم را می شویم...دیگر نباید گریه کنم... باید قوی باشم...

و حالا جنین هایی چندسلولی در انتظار ورود به گرمای درونم هستند تا شاید روزی به این دنیا بیایند و خالی درونم را پر کنند....

نگرانم... مضطربم.....بغضی خفه کننده راه گلویم را بسته است....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |