دوست عزیزی مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرد: در اوین چه می گذرد؟
من هرگز در هیچ زندانی اسیر نبوده ام...
من هرگز اضطراب فرود آمدن تازیانه ها را بر تن خود حس نکرده ام...
من هرگز درد تنی را که با ضربات تازیانه به خود می پیچد حس نکرده ام...
هرگز بوی خون آنقدر مشامم را پر نکرده است که حال خود را نفهمم....
خلاصه هرگز آن قدر جسارت نداشته ام که با فریاد، صدای اعتراضم را به گوش همه برسانم، اما...
اما با تمام وجودم برای کسانی که شاید در بند بودنشان بهای آزادی دیگر انسانها باشد احترام قائلم.
شعر "کیفر" اثر "شاملو" را به مناسبت ۱۴ مرداد به تمامی آنان هدیه می کنم.
«در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر....
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت، دندان گرد آغشته است.
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه رباخواری نشسته اند
...............
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر....
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم- گر آن هم زاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-
من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ
صبور این علف های بیابانی که می رویند و
می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یاری دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست....
جرم این است
جرم این است»
......