تبليغاتX
در خلوت اندیشه
 

زندگی آرامی داشتن

                       یعنی زندگی کردن در تقلید

                                یعنی زندگی کردن در ترس

                                        و ترس مانع خردمندی است

                                              و در نبود خردمندی تفکر، رابطه و عشق انسان نابود می شود.

اما

آرامش در زندگی 

                        یعنی باشیم اما رها و آزاد از همه آنچه که می خواهند به اجبار باشیم.

                                             یعنی پذیرفتن آن چه که هستیم و پذیرفتن آن چه که هستند.

                                                                         یعنی متعصب نبودن نسبت به اعتقاداتمان.

                                                                                            یعنی نترسیدن از تنها ایستادن.

                                                                                         

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

قدم زدن های شبانه

آسمان آبی

بوسه های نسیم بر تن

احساس سبکی

احساس پرواز

....می دوم.... می دوم.... می دوم....از نفس می افتم....

احساس تازگی

راستی در کدام کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی ام به جا گذاشته بودم 

این دویدن های شادمانه را؟...

قدم زدن های شبانه

گپ و گفت های صمیمانه ای که در دل روزمرگی ها به فراموشی سپرده شده بود

احساس نزدیکی

نفس می کشم...بوی درختان و چمن های تازه آب خورده را به ریه ها می کشم...

احساس آرامش

.......

«....هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت...»

سهراب سپهری

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

خسته ام...

خسته از بیدار شدن در هر بامداد...

خسته از اداره و کار...

خسته از خانه...و از کار خانه...

خسته از توقعات به جا و نا به جا...

و حتی خسته از خواندن ...خواندن...و نوشتن....

خسته ام...

فراموش کرده ام همه آنچه که  من  را  من  می کند...

فراموش کرده ام همه آرزوهایم را...

در چارچوب نانوشته سنت و عرف فراموش کرده ام که هستم...

دلم دیوانگی می خواهد...

دلم فریاد می خواهد...

دلم قهقهه می خواهد با صدای بلند...تا شاید چندی بخندم بر عاقلانی مثل خود ....

 

می خواستم آنقدر ننویسم تا از امید بنویسم...دلم نمی خواهد اینجا همیشه از خستگی و نا امیدی و دغدغه هایم بنویسم اما...با خود فکر کردم اینجا هم مصلحت اندیشی؟.....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

دوست عزیزی مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرد: در اوین چه می گذرد؟

من هرگز در هیچ زندانی اسیر نبوده ام...

من هرگز اضطراب فرود آمدن تازیانه ها را بر تن خود حس نکرده ام...

من هرگز درد تنی را که با ضربات تازیانه به خود می پیچد حس نکرده ام...

هرگز بوی خون آنقدر مشامم را پر نکرده است که حال خود را نفهمم....

خلاصه هرگز آن قدر جسارت نداشته ام که با فریاد، صدای اعتراضم را به گوش همه برسانم، اما...

اما با تمام وجودم برای کسانی که شاید در بند بودنشان بهای آزادی دیگر انسانها باشد احترام قائلم.

شعر "کیفر" اثر "شاملو" را به مناسبت ۱۴ مرداد به تمامی آنان هدیه می کنم.

 

«در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر....

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه ای کشته است.

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت، دندان گرد آغشته است.

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه رباخواری نشسته اند

...............

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر....

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب

زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

من اما در زنان چیزی نمی یابم- گر آن هم زاد را روزی نیابم ناگهان،  خاموش-

من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ

صبور این علف های بیابانی که می رویند  و 

می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یاری دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست....

جرم این است

جرم این است» 

......

+ نوشته شده توسط اندیشه |
واژه ها می گریزند...

         با هم جایگزین می شوند...

                                     حس ها هم...

روزها می گریزند...

       با هم جایگزین می شوند...

شبها در جای خود غلت می زنم...

به خود می پیچم...

زانوها را در شکم فرو می برم، حالت جنینی به خود می گیرم...

باز هم بی خوابی...

دوباره لحظه ای خواب....

خسته از خواب  و  بی خوابی...

صداهای درهم و برهمی که قضاوتم می کنند...

به غلط...

سرزنشم می کنند...

به غلط...

بی پاسخ...

باز هم گریز واژه ها...

اشک...

سکوت...

تسلیم...

صبح

باز هم نقاب

نقاب آرامش

نقاب لبخند

نقاب منطق

روزمرگی.....

آرامش می آید...

اما نه آرامشی از جنس آرامش...

شاید از جنس تسلیم...

شاید  آرامش بعد از طوفان...

شاید آرامش قبل از طوفان...

بس است دیگر...

از جان خود چه می خواهی؟

......

 

پی نوشت: آنقدر در خود غرق بودم که حتی برای سالگرد شاعر آرمانی ام شاملوی عزیز هیچ نگفتم و هیچ ننوشتم.شاملو، شاعر «پریا آی پریا...» شاعر «دخترای ننه سرما» و....... او که بیم و امید را برای ما با واژه ها تصویر می کرد او که جدال با خاموشی و استقبال از روشنی را با زیباترین واژه ها به ما هدیه داده است. یادش گرامی.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |