می خواهم به جلو بروم.......
در پیش رو دیواری بلند با دری سخت محکم
به دو طرف نگاه می کنم...بازهم دیوارهایی بلند اما بدون در....
می ترسم....
می خواهم به عقب برگردم....
به پشت سرم نگاه می کنم...
وای..................
چطور این راه پر پیچ و خم و پر از کوچه پس کوچه را پیموده ام؟....
در بین این چند راهی ها چطور راه صحیح را انتخاب کرده ام.......
نمی توانم برگردم....
دوباره به روبرو نگاه می کنم.....
به طرف در می روم و با مشت به آن می کوبم....هیچ پاسخی نیست...و در حتی تکان نمی خورد...
سعی می کنم از دیوار بالا بروم........ دوباره روی زمین می غلتم....
گریه می کنم.... بلند بلند گریه می کنم.....گریه هم دردی را دوا نمی کند.....
فریاد می زنم.....فریاد هم.....
خسته از این همه جنب و جوش و گریه و فریاد....... روی زمین می نشینم...سرم را بین دستها می گیرم
سعی می کنم آرام باشم...
سعی می کنم انرژی از دست رفته ام را بازیابم
باید فکر کنم....
حتما راهی هست.....
فقط باید فکر کنم....
حنما راهی هست.....
سرم را بلند می کنم، چه خوب که بالای سرم می توانم آسمان را ببینم....
حتما راهی هست...
باید تمام قوایم را جمع کنم.......بلند شوم.....ببینم از کجا شروع کنم......
حتما راهی هست...
پی نوشت ۱- این چند روزه سفر چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود، برای دوستان نادیده ای که برایم از هر آشنایی آشنا ترند/