تبليغاتX
در خلوت اندیشه

 

«....قلبش به او گفت: اگر گاهی شکوه می کنم فقط برای این است که قلب یک انسان هستم و قلب آدم ها اینطور است.

 آدم ها می ترسند بزرگترین رویایشان را متحقق کنند چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند یا اینکه نمی توانند از عهده برآیند

ما قلبها از ترس می میریم

تنها اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا و عالی باشند و نبودند، یا گنجهایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه زیر خاک مدفون شدند. چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم.»

از کتاب کیمیاگر.نوشته پائولوکوئیلو

نمی دانم تا به حال چقدر به ندای قلبم گوش کرده ام؟ راستی آخرین بار کی بود؟ چقدر او را رنجانده ام؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

چند روزي در خانه تنها هستم. آنقدر تنها كه صداي تيك تاك ساعت را به وضوح مي شنوم. دور و بر تخت پر از كتاب است. حوصله خواندن ندارم....حوصله كامپيوتر هم....حوصله تلويزيون هم....دور و برم آشفته است....

از آشپزخانه شروع مي كنم، بدون توجه به خستگي كار اداره يك بند كار مي كنم.....حالا همه جا مرتب است... همه چيز سرجاي خودش.....پس چرا من هنوز آشفته ام؟

.................................................................

زير دوش آب مي ايستم....چشمها را مي بندم...خود را به جريان آب مي سپارم.....نمي دانم چه مدت همان طور آنجا ايستاده ام.......بالاخره بيرون مي آيم.

حالا احساس بهتري دارم.......اما بازهم هجوم خاطرات مرا در هم مي پيچد.....

به چند سال گذشته نگاه مي كنم، به گردبادي كه به ناگاه مرا در هم پيچيد....

با چه زحمتي سعي كردم خود را از آن نجات بدهم......

آيا نجات دادم؟!!!؟ شايد بله.... شايد هم نه....

در ازاء از دست دادن آن همه چيزهاي مادي و معنوي چه چيز بدست آوردم؟!!!!

شايد بخشهايي پنهان از وجود خودم را.....

همه چيز به يكباره آرام مي شود.

چقدر آرام ام من...

غم از دست رفتن...

شادي بازيافتن...

چقدر آرام ام...و چقدر خوشنود...

در خلوت خانه ام و در خلوت خاطراتم....چقدر آرام ام....

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

لازم نیست کسی بند به دست و پایت بسته باشد تا اسیر باشی....

لازم نیست کسی دری را بر روی تو بسته باشد تا اسیر باشی....

کافی است بترسی...

کافی است ارزش وجودی خود را فراموش کرده باشی...

کافی است خود را به دیگران واگذاشته باشی و به آنها اجازه داده باشی تا به این سو و آن سو بکشانندت...

کافی است برای یک لحظه... فقط برای یک لحظه مروری بر زندگیت داشته باشی تا ببینی چگونه بر

اساس خواسته های واقعی ات زندگی نکرده ای و نمی کنی.....

و آن وقت ببینی که چگونه اسیری...بدون اینکه هیچ کس بندی بر دست و پایت بسته باشد...

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |