«....قلبش به او گفت: اگر گاهی شکوه می کنم فقط برای این است که قلب یک انسان هستم و قلب آدم ها اینطور است.
آدم ها می ترسند بزرگترین رویایشان را متحقق کنند چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند یا اینکه نمی توانند از عهده برآیند
ما قلبها از ترس می میریم
تنها اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا و عالی باشند و نبودند، یا گنجهایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه زیر خاک مدفون شدند. چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم.»
از کتاب کیمیاگر.نوشته پائولوکوئیلو
نمی دانم تا به حال چقدر به ندای قلبم گوش کرده ام؟ راستی آخرین بار کی بود؟ چقدر او را رنجانده ام؟
