ذره ذره از من كنده مي شد
انگار كه بخشهايي از وجودم كنده مي شدند
انگار كه با كنده شدن هر ذره، تكه اي از روياي من هم كنده مي شد
او گرچه فقط جنینی چند سلولی بود و در درون من
اما
براي من، او یک کودک زیبا بود
او را عاشقانه در آغوش مي فشردم
غرق در بوسه هايم او را مي خواباندم
با او بازي مي كردم
و آن چه عشق در وجودم داشتم نثارش مي كردم
...........................
چه شبي بود آن شب
شبي كه نشانه ها خبر از نبودنش دادند
شب از نيمه گذشته بود
و
من تاصبح هراس سنگيني را با خود حمل كردم
هراس از دست دادن
.................................
اين بار به جاي لبخند و برگه اي كه از بودنش خبر مي داد
نگاههاي تلخ و سكوت و نبودنش و متاسفم....بود
زمان فرصتي براي دلتنگي هاي من ندارد........مي گذرد........... مي گذرد.........
باز هم برگه هايي ديگر..........اما.........ديگر هيچ برگه اي از بودنش نگفت.
و حالا من هستم و خالي درونم......خالي آغوشم......
مي كوشم تا شايد اين خالي را با كاري خستگي ناپذير، با مطالعه و با تلاشي براي رفتن به اوج پر كنم
اما
"...كدام قله؟ كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست، سرانگشت هاي نازكتان
مسير كيف آور جنيني را دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا به بوي شير تازه مي آميزد..."
و حالا در اين شبهاي بلند پاييزي نمي دانم چرا دوباره همه چيز برايم زنده شده است؟
مهرباني ها.... همدلي ها... و حتي منطق تنها مرهمي است بر لايه بيروني زخم و نه بر عمق آن....
زمان مي گذرد....و چقدر خوب است كه منتظر من نمي شود......
پي نوشت:داخل گيومه بخشي از شعر فروغ فرخزاد
