تبليغاتX
در خلوت اندیشه

 

ذره ذره از من كنده مي شد

انگار كه بخشهايي از وجودم كنده مي شدند

انگار كه با كنده شدن هر ذره، تكه اي از روياي من هم كنده مي شد

او گرچه فقط جنینی چند سلولی بود و در درون من

اما

براي من، او یک کودک زیبا بود

او را عاشقانه در آغوش مي فشردم

غرق در بوسه هايم او را مي خواباندم

با او بازي مي كردم

و آن چه عشق در وجودم داشتم نثارش مي كردم

...........................

چه شبي بود آن شب

شبي كه نشانه ها خبر از نبودنش دادند

شب از نيمه گذشته بود

و

من تاصبح  هراس سنگيني را با خود حمل كردم

هراس از دست دادن

.................................

اين بار به جاي لبخند و برگه اي كه از بودنش خبر مي داد

نگاههاي تلخ و سكوت و نبودنش و متاسفم....بود

زمان فرصتي براي دلتنگي هاي من ندارد........مي گذرد........... مي گذرد.........

باز هم برگه هايي ديگر..........اما.........ديگر هيچ برگه اي از بودنش نگفت.

و حالا من هستم و خالي درونم......خالي آغوشم......

مي كوشم تا شايد اين خالي را با كاري خستگي ناپذير، با مطالعه و با تلاشي براي رفتن به اوج پر كنم

اما

"...كدام قله؟ كدام اوج؟

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

كه از وراي پوست، سرانگشت هاي نازكتان

مسير كيف آور جنيني را دنبال مي كند

و در شكاف گريبانتان هميشه هوا به بوي شير تازه مي آميزد..."

و حالا در اين شبهاي بلند پاييزي نمي دانم چرا دوباره همه چيز برايم زنده شده است؟

مهرباني ها.... همدلي ها... و حتي منطق تنها مرهمي است بر لايه بيروني زخم و نه بر عمق آن....

زمان مي گذرد....و چقدر خوب است كه منتظر من نمي شود......

 

پي نوشت:داخل گيومه بخشي از شعر فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 

خیلی وقتها  زیر خیلی چیزها می توان خود را پنهان کرد

گاه زیر پوشش سکوت....

گاه زیر پوشش حرف...

گاه زیر پوشش لبخند...

گاه زیر پوشش گریستن...

اما....

زمانی می رسد که می بینی حتی خودت هم خودت را نمی بینی زیر پوشش این همه پنهان کاری و ملاحظه کاری.....

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

می لرزم، ژاکتم را به تن می کنم و زیر پتو می خزم

باز هم می لرزم

سرم را به زیر پتو فرو می برم

باز هم می لرزم

شاید این لرز از ترس و نگرانی است.

طاقتم طاق می شود بلند می شوم و از زیر پتو بیرون می آیم...

طاقت نگفتن ندارم....طاقت جواب ندادن ندارم.... باید حرفم را بزنم آن هم نه در شرایط دیگری.... همین حالا و همین جا....نه با لحنی کنترل شده بلکه با هر لحنی که دلم می خواهد...

آتشفشان درونم فوران می کند.... می گویم.... همه چیز را ....حتی چیزهایی که نباید گفته شود اگرچه واقعیت باشد.... مواد مذاب جاری می شوند و می سوزانند....خیلی چیزها را...........

استارت جنگ زده شده و دیگر کاری نمی شود کرد....عقب نشینی نشانه ضعف است!!!!!!!!......باید جنگید!!!!!!!!!!

جنگ شروع می شود....هر کسی هر چه در چنته  دارد بیرون می کشد....دل خوری های سال ها پیش که گرد کهنگی بر آنها پاشیده شده... هر کس نقاط ضعف طرف مقابل را ارزیابی می کند و سعی می کند تیر را به هدف بزند و اگر نخورد تیر دیگری .... حرف دیگری پیدا می کند...حرف ها در فضا پراکنده می شوند و زهر می پاشند..... هر کس می خواهد فاتح سربلند این جنگ باشد .........

بالاخره تاختن ها تمام می شود.....اما آنچه نباید بشود شده است......آنچه نباید گفته شود گفته شده ....

برد و باختی در کار نیست..... سردار فاتحی وجود ندارد..... هر دو مغلوب....هردو افسرده.....

از نفس افتاده به زیر پتو می خزم و اشک امانم نمی دهد.....

کوچولوی شرور من که آن جنگ را به راه انداخته است حالا چقدر معصوم شده، نمی دانم باید تنبیه شود

یا برای گریه هایش نوازش......باز هم به او بی اعتنایی می کنم.... بگذار تنها باشد.....بگذار گریه کند.....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |