
باران سیل آسا....صدای بارش باران....آهنگ زیبای طبیعت....چمنهای خیس خورده.....
کلاغها، آرام سر تیرهای چراغ برق به تماشای باران نشسته اند.
گنجشگکان کوچولوی زیبا زیر یک ماشین پناه گرفته اند .... شاید از ترس باران.
ومن
زیر یک چتر.......قدم می زنم.......باچمنها... درختها... کلاغ ها....و گنجشکان.....هم نوا می شوم
سربالایی نفس گیر را آرام آرام طی می کنم.....
به جلو نگاه می کنم........همه چیز در هاله ای از مه.....سوی کم رنگ چراغ های زرد هم چیزی را از
ابهام در نمی آورد.....آرام آرام جلو می روم
و می اندیشم
نگاه کردن به آینده ای که از آن خبر نداریم مثل نگاه کردن به ابهامی است که از مه پدید آمده...
بالاخره به بالا می رسم....نفس نفس می زنم....
به پشت سر نگاه می کنم....به راهی که پیموده ام...اینبار هم همه چیز در هاله ای از مه....همه چیز
مبهم...هیچ چیز نمی بینم
و باز با خود می اندیشم
حتی نگاه کردن به گذشته ای که از آن خبر داریم مثل نگاه کردن به ابهامی است که از مه پدید آمده و
شاید هرگز نفهمیم دلیل کارهایی که کرده ایم....دلیل اتفاقاتی که افتاده است....و .....
با طبیعت هم نوا می شوم....و با خود همراه....
در حالتی از بی فکری....بی زمانی....
و خود را به تمامی در می یابم....
این لحظه.....این لحظات....
لحظه رویش است....
لحظه تولد...
لحظه تازگی....