
آرام آرام از کلمات تهی می شوم
آرام آرام از سکوت پر می شوم
عبور می کنم از سرزمین یخ بسته سکوت
به دنبال خود می گردم در ناکجا آباد سرد و یخ بسته درونم
به دنبال حسی...اندیشه ای...نوری....
اما........

آرام آرام از کلمات تهی می شوم
آرام آرام از سکوت پر می شوم
عبور می کنم از سرزمین یخ بسته سکوت
به دنبال خود می گردم در ناکجا آباد سرد و یخ بسته درونم
به دنبال حسی...اندیشه ای...نوری....
اما........
در حال پياده روي در سربالايي نفس گير........
- خسته شدم، خيلي سردمه، پاهام يخ كرده، چرا نمي فهمي حوصله راه رفتن ندارم.......
-چقدر نق مي زني... تنبلي نكن.....
-سرم درد مي كنه... دلم درد مي كنه....چرا نمي فهمي؟.... اون از صبح ها كه كله سحر منو از خواب بيدار مي كني و تو هواي تاريك با خودت مي كشوني بيرون، اصلا نمي فهمي خوابم مي ياد.... اين هم از الان....اصلا به من چه كه تو مي خواهي لاغر بشي....
-بهش چشم غره مي رم، مي خوام ساكت بشه...اما...
-....اون هم از ديروزت كه الكي بادكنك هاي منو تركوندي....به من چه كه تو اين قدر الكي عصباني مي شي.....تو همه اش با من عصباني هستي....چرا الكي چشم غره مي ري؟.... خسته شدم... بغلم كن...می ترسم....اصلا برای چی همه اش منو از همه چیز می ترسونی؟.....بغلم کن....
اشك هاش ريخت رو صورتش
چند لحظه صبر مي كنم.... به نفس نفس افتاده ام....دلم براش مي سوزه... راستي چند وقته كه انديشه كوچولو رو بغل نكردم؟ آخرين بار كي و كجا اشكهاشو با مهربوني پاك كردم؟ طفلكي هروقت گريه كرده فقط سرش داد زدم......احساس گناه مي كنم....
بغلش مي كنم، با لحني آرام مي گويم چرا بهانه مي گيري؟ بگو چي دلت مي خواد؟ چي دوست داري؟
- با گريه مي گه مي خوام برم خونه مادر بزرگ...برم تو حياط كنار حوض بازي كنم.... گل ياس بچينم... مي خوام مادر بزرگ بهم بيسكوئيت ويتانا بده.... مي خوام مامان براي عروسكم لباس بدوزه.....مي خوام......
دلم فشرده مي شود و تنگ تر بغلش مي كنم.... بايد همه چيز را برايش توضيح بدهم.....بايد بگويم كه مادر بزرگ سالها پيش مرده و به جاي آن خانه قديمي بزرگ با گلهاي ياس خوشبو، آپارتمان هاي امروزي بنا شده و بايد بگويم كه سالهاست بزرگ شده و ديگر عروسكي در كار نيست....
و سكوت مي كنم...تنگ تر بغلش مي كنم......چيزي نمي گويد...ديگر گريه نمي كند...انگار به بهانه دل درد و خستگي فقط دوست داشت در بغل من جا خوش كند.... كه كرد....ديگر سنگيني اش را احساس نمي كنم و باز هم او را تنگ تر بغل مي كنم....آرام مي گويم مرا ببخش براي اين همه بي اعتنايي.....
تصمیم خود را گرفته ام از این به بعد من و اندیشه کوچولو با هم به خیلی جاها می ریم و خیلی کارها می کنیم.
اين روزها سخت مشغول سر و كله زدن با كودك درونم هستم.......

مادر از تو گلايه دارم....چرا به من نياموختي مواجه شدن با آنچه برايم خوشايند نيست را؟...
چرا نياموختي كه همه جا امنيت و گرماي آغوش تو نيست؟
مادر شكنندگي سخت است بخصوص وقتي كه بايد قوي باشي و استوار....
بخصوص وقتي در اين دنياي وانفسا جاي براي آزاد انديشي نداري.....
اي كاش پيش از آن كه تنگناها و پيچ و خم هاي روزگار مرا در خود بپيچد....
مادر .......مادر......
چه جاي گلايه .... چه جاي گلايه......
چه چيز را مي خواستم به من بياموزي؟....
همه آن چه را كه حتي خود نياموخته بودي؟.....
همه آنچه داشته اي عاشقانه به من داده اي اما.....
....................
روياهاي من ....آرمان هاي من..... آرزوهاي من.....
دلم مي خواهد فراموشتان كنم.....
دست از سرم برداريد......
مي خواهم راحت باشم....مي خواهم با واقعيات زندگي كنم.....اگرچه تلخ.....
سكوت.... سكوتي رساتر از هر فرياد..... سكوت خاكستري......