تبليغاتX
در خلوت اندیشه

 

سفری داشتم به شهر کودکی هایم

شهر اولین دویدن های شادمانه

شهر شور و شوق و آرزوهای دور و دراز آغاز جوانی

شهر زنده رود

شهر آغازها ......شهر پایان ها

کنار زاینده رود قدم می زنم، تنهای تنها، با خاطری آزرده و با انعکاس دائمی کلماتی تلخ و آزارنده.......

سرمای شدیدی در تنم نفوذ کرده.... اما همچنان قدم می زنم.....

 زنده رود را نمی بینم... ترنم آرام بخش امواجش را نمی شنوم....

نفس می کشم، هوای سرد و تازه را تا عمق ریه ها فرو می برم.....

باز هم....باز هم....

نگاهی به زنده رود.....

باز هم نفس می کشم......

ذهنم خالی می شود.......خالی.....خالی.......

رها می شوم......رهای.....رها.....

از بیرون نگاه می کنم.....

یک روزی....یک جایی.....یک راهی....یک نوری.....می دانم که هست....

یک لحظه ناب

چهره ام باز می شود...لبخند می زنم...شانه ها را راست می کنم و سریعتر قدم بر می دارم، آخه:

 

«تو همه قصه ها شبای سیاهی هست که وقتی صبح بشه قهرمان قصه به رویاهاش می رسه:
شب جشن سیندرلا
شب بیهوشی سفید برفی
شب به خواب رفتن زیبای خفته
شب گم شدن شنل قرمزی
......
خوبیش اینه که تو همه قصه ها این شبا صبح می شن
کافیه که خوابت نبرده باشه و تا آخر قصه رو شنیده باشی تا باور کنی که ...»

 

قطعه داخل گیومه پیام فریبای نازنین است در یکی از روزهای دلتنگی ام.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |