تبليغاتX
در خلوت اندیشه

روزهای آخر سال است....همه برای رفتن عجله دارند....و یادها برای ماندن می کوشند....

شاید مروری دوباره باید کرد بر همه آنچه گذشت....

غم از دست رفتن ها....شادی بازیافتن ها....

و مروری بر سکوت...سکوتی از سر ناچاری بر همه آنچه در گرداگردمان گذشت....

مروری بر کلام آنان که خودخواهانه  وحشت جنگ و تحریم را برایمان به ارمغان آوردند....

و ....مروری دوباره بر  اسارت آنانی که سکوت نکردند....

آنانی که دیگرگونه اندیشیدند و جسورانه گام برداشتند برای تغییر ....

مروری بر این همه فقر و بی عدالتی.....

 اما زندگی همچنان به راه خود می رود...حتی در فضایی این چنین سنگین و خالی از آزاد منشی...

زندگی به راه خود می رود...با نوید نوشدنی دوباره ....تولدی دوباره....اندیشیدنی نو.....امید....

نسیم بوسه زنان و نوازش کنان می گذرد......

گلها و درختان با سخاوت هرچه تمامتر ما را به دیدن زیبایی و طراوتشان مهمان می کنند.....

طبیعت، سرود نو شدن را زمزمه می کند.....گوش کن....صدایش را می شنوی؟؟....

 

و من سرشار از حس تازگی ........

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

گاه در زندگي لحظاتي هست...

لحظاتي كه از سر درماندگي تسليم مي شوي  و

ناتواني در برابر زهر كلام ديگران...

و مي رسي به جايي كه اگر يك قدم فراتر بگذاري پايان تمام انديشه ها و روياهاي توست....

در اين لحظات مي توان چشمها را بست....فقط براي دقايقي....

و فراتر رفت از هر پاياني، چرا كه هيچ پاياني به راستي پايان نيست....

مي توان سفر كرد به سرزميني سبز

كه در آن طلوع خورشيد نويدي است براي تولدي دوباره، نو شدني دوباره و نه آغازي بر روزي ملال انگيز...

سرزميني كه در آن داشتن  آلونك ها مايه تفاخر نيست...

جايي كه هرگز تو را براي نداشته هايت تحقير نمي كنند....

سرزميني كه در آن فرصتي براي بخشيدن....از ياد بردن....و دوباره آغاز كردن و....وجود دارد

در اين جا من سبكبارانه قدم بر مي دارم... چيزي براي از دست دادن ندارم

چرا كه همه دارايي ام، خلاصه شده است در وجودم...انديشه هايم....احساساتم....مهرم...

چشمها را باز مي كنم....سبك تر از هميشه....استوار تر از هميشه....

با ذره ذره وجودم طعم زندگي را مي چشم....

چرا كه شايد....شايد امروز آخرين روز باشد...

پس چه جاي دل نگراني و درماندگي و نا امني.....

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

چه روزهایی را با این آرزو طی کردم که به غایت، بزرگ باشم، آن قدر بزرگ که بتوانم به دیگران ثابت کنم

که : من هستم  و چه اسارت بی افتخاری را تحمل کردم برای اثبات این  من.....

اما

این روزها می خواهم به غایت، کوچک باشم، به قدر ذره ای، فقط ذره ای برای پیوستن به بیکرانگی همه

آنچه، آن را زندگی می نامیم و با این وجود هنوز هم رهای رها  نیستم......

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |