
دوان دوان خود را به ساحل مي رساند
با ذوق و شوق كودكانه اش خود را به داخل قايق پرتاب مي كند
هنوز لذت قايق سواري را حس نكرده كه يكباره خنكي آب را روي پاهايش حس مي كند...خنكي كم كم به زانوهايش مي رسد....كم كم در آب فرو مي رود.....
مي ترسد....دست و پا مي زند....فرياد مي زند
در حالتي بين خواب و بيداري با صدايي بيدار مي شود
با خيال راحت از اينكه همه چيز خواب بوده، آرامش مي يابد و دوباره به خواب مي رود
دوباره دوان دوان به ساحل مي رود
اين بار ديگر از قايق خبري نيست
از قايق روياهايش، تنها تكه هاي پراكنده خيس خورده كاغذ باقي مانده است.
اين بار كه از خواب بيدار مي شود، آرامشي غمگين را حس مي كند چرا كه تمام شور و شوق كودكانه اش را به همراه قايق كاغذي به آب سپرده است.
انديشه كوچولو ي من، كودك درونم، لطفا بزرگ نشو....
اگر تو نباشي.........