تبليغاتX
در خلوت اندیشه

دیر زمانی است ...به دنبال چشمانم می گردم...به دنبال گوشهایم...به دنبال افکارم....

به دنبال همه آن چه که روزی نامش من بود

راستی کی و کجا بود؟....

آغاز  ندیدن ها....نشنیدن ها....حس نکردن ها....

کی و کجا بود؟...

آغاز  دیدن با نگاه دیگران...شنیدن با گوشهای دیگران...اندیشیدن با باورهای دیگران....

راستی کی و کجا خداوند بخشنده مهربانمان تبدیل به خداوند قاصم الجبارین شد؟؟؟

کی و کجا  تبدیل شدیم به عروسکهایی با

چشمان شیشه ای؟...تنی پر از کاه؟...بی هیچ حس و اندیشه ای؟

و کی و کجا قرار است روحی در این عروسک ها دمیده شود؟....

 

« بیش از این ها آه آری

بیش از این ها می توان خامش ماند......

....می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید....چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را ید

می توان در جعبه ای ماهوت

باتنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و  پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت: آه من بسیار خوشبختم»

داخل گیومه شعر عروسک کوکی، فروغ فرحزاد.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

با استفاده از محتوا و ریتم شعر پریای شاملو  شاعر آرمانی ام....

قسمت های رنگی شده عینا از شعر پریا آورده شده است.

دلم می گیرد وقتی که صبح ها، مامورها را کنار میدان می بینم که با آن تیپ های کذایی شان رعب و وحشت ایجاد می کنند در دل جوانان...

 دلم می گیرد وقتی دغدغه حکومتمداران ما به جای این همه فقر و بدبختی و اعتیاد دور و برمان،  در موضوعاتی اینچنین سطحی خلاصه می شود و بس....

متاسفم  برای آن ماموران که کورکورانه می ترسانند و می زنند و برای همه آن جوانانی که ناخواسته قربانی اهداف دیکتاتورمابانه و افکار پوسیده و مسموم عده ای قدرت طلب می شوند.....

باری حاصل دل گرفتگی های من ......

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

پریا منتظرن که من بگم: ...چه تونه زار می زنین؟؟؟

هیچی نگفتم بهشون

خودمم با پریا زار می زنم....

نمی خوام گریه کنم.....اشکای من خودش می یاد.....

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

پریا خیره می شن

پریا خیره می شن به دخترک

پریا خیره می شن به پسرک

چشماشون پر معصومیته

این فرشته کوچولو، گل فروشی می کنه

اون بزرگ، مرد کوچیک داره کفش واکس می زنه

این دو تا....

تو سرما و تو گرما

نه کاشونه.....نه خونه....

نه دفتر مشق و حساب-هندسه.....

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

پریا خیره می شن....

اون طرف تر یه دفه روز روشن همه جا تاریک می شه

خنده ها گریه می شن

ترس می یاد ، توی چشم دخترا و پسرا.....

کجا رفت شیطنت نوجوونی؟؟؟؟؟!!!!!

پریا خیره می شن

اون طرف تر همگی...کلاه به سر، باتوم به دست، پر خشم منتظرن.......

پر ترس ان پریا.....

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

پریای قصه ها

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما؟؟؟؟

دنیای واویلای ما

دنیایی که:

اون یکی نون نداره....

اون یکی دین، فروشی می کنه.....

اون یکی فراریه.....

اون یکی آدم، فروشی می کنه.....

اون یکی اسیر شده...آخه فریاد کشیده: چرا بی عدالتی؟

چرا حتی نمی شه آزادنه فکر بکنی؟؟؟؟حرف بزنی؟؟؟؟

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

پریای قصه ها برگردین به خونه تون.....

اگه اینجا بمونین...لقمه دیو ام که نشین....اشکاتون سیل می شه....

خودتون غرق می شین تو اشکاتون....

با اشکاتون....با اشکامون....هیچ چیزی حل نمی شه.....

باید یه راهی باشه....یه راه دیگه باشه.....

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |