
دیر زمانی است ...به دنبال چشمانم می گردم...به دنبال گوشهایم...به دنبال افکارم....
به دنبال همه آن چه که روزی نامش من بود
راستی کی و کجا بود؟....
آغاز ندیدن ها....نشنیدن ها....حس نکردن ها....
کی و کجا بود؟...
آغاز دیدن با نگاه دیگران...شنیدن با گوشهای دیگران...اندیشیدن با باورهای دیگران....
راستی کی و کجا خداوند بخشنده مهربانمان تبدیل به خداوند قاصم الجبارین شد؟؟؟
کی و کجا تبدیل شدیم به عروسکهایی با
چشمان شیشه ای؟...تنی پر از کاه؟...بی هیچ حس و اندیشه ای؟
و کی و کجا قرار است روحی در این عروسک ها دمیده شود؟....
« بیش از این ها آه آری
بیش از این ها می توان خامش ماند......
....می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید....چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را ید
می توان در جعبه ای ماهوت
باتنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت: آه من بسیار خوشبختم»
داخل گیومه شعر عروسک کوکی، فروغ فرحزاد.
