تبليغاتX
در خلوت اندیشه

کنار پنجره ام، به حیاط نگاه می کنم.....

حوض هشت گوش پر از آب، یاس های بنفش تازه به گل نشسته که عطرشان آدم را مست می کند و شمشادهای سبز که حصاری به دور باغچه ها کشیده اند....

دختر کوچولو کشان کشان زنبیل اش را تا کنار حوض می آورد و با جاروی بزرگی، هم اندازه خودش پشت شمشاد ها را جارو می کند، چه گرد و خاکی راه انداخته، خودش به سرفه افتاد، تند تند آب پاش را از آب پر می کند و آب پاشی می کند تا گرد و خاک بخوابد.....

چادر شب رختخواب را به جای زیر انداز پشت شمشادها پهن می کند، با چه ذوق و شوقی اسباب و اثاثیه  و بچه اش را از داخل زنبیل در می آورد.....یک گوشه آشپزخانه....یک گوشه اطاق نشیمن....رختخواب بچه را در اطاق نشیمن پهن می کند و  آرام طوری که  بیدار نشود او را روی تشک می خواباند، حالا همه کارها را کرده و منتظر مهمان هایش نشسته است.....

من با شیفتگی به او نگاه می کنم.......

وای ....چه بادی گرفت.....این فصل و باد؟؟؟.....

طفلک دختر کوچولو از جایش تکان نمی خورد و با دستهای کوچکش سعی می کند همه چیز را همان طور حفظ کند اما به یکباره همه چیز به هم می ریزد.....

چه طوفانی....یکباره چه شد؟؟.....

اسباب و اثاثیه و عروسک و چادر شب همه روی هواهستند .....حالا فقط گریه می کند و می دود اما.....همه چیز را باد برد و او فقط گریه می کند و می دود ......

می خواهم برایش کاری بکنم.....بروم بغلش کنم....ببوسمش....بگویم دوباره برایت همه چیز را درست می کنم......فقط بگذار طوفان کمی آرام بگیرد.....اما یکباره پنجره باز می شود و به شدت به صورتم می خورد.......

شوک زده از خواب بیدار می شوم....خیس عرق هستم.....بلند می شوم....آبی به سر و صورتم می زنم.....هنوز مضطربم.....دلم می خواهد نماز بخوانم، وضو می گیرم......جا نماز را پهن می کنم و صورتم را لابه لای مخمل نرم جانماز که دستهای پر چروک مادر بزرگ با یک دنیا مهر دوخته است گم می کنم و مدتی در همان حال باقی می مانم......

چقدر شبيه من بود دختر كوچولو...... 

با خود مي انديشم به شدت طوفانهايي كه تا به حال بارها و بارها پنجره ها را به صورتم كوبيده اند و به

هزاران هزار چيزي كه طوفان هاي زندگيم با خود به هوا برده اند و من چقدر براي يافتنشان دويده ام و

گريه كرده ام و.........

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

الهی از پیش خطر  و از پس راهم نیست

دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |
 

فریاد کن.....بلندتر فریاد کن....

مدتهاست سکوت، گویاترین پاسخ من است...

باز هم فریاد کن....

 خسته ام از این همه جدال بیهوده....

فریاد کن....

من راز آرام گریستن در شبهای بلند انزوا را دریافته ام....

فریاد کن...باز هم ... 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |