
کنار پنجره ام، به حیاط نگاه می کنم.....
حوض هشت گوش پر از آب، یاس های بنفش تازه به گل نشسته که عطرشان آدم را مست می کند و شمشادهای سبز که حصاری به دور باغچه ها کشیده اند....
دختر کوچولو کشان کشان زنبیل اش را تا کنار حوض می آورد و با جاروی بزرگی، هم اندازه خودش پشت شمشاد ها را جارو می کند، چه گرد و خاکی راه انداخته، خودش به سرفه افتاد، تند تند آب پاش را از آب پر می کند و آب پاشی می کند تا گرد و خاک بخوابد.....
چادر شب رختخواب را به جای زیر انداز پشت شمشادها پهن می کند، با چه ذوق و شوقی اسباب و اثاثیه و بچه اش را از داخل زنبیل در می آورد.....یک گوشه آشپزخانه....یک گوشه اطاق نشیمن....رختخواب بچه را در اطاق نشیمن پهن می کند و آرام طوری که بیدار نشود او را روی تشک می خواباند، حالا همه کارها را کرده و منتظر مهمان هایش نشسته است.....
من با شیفتگی به او نگاه می کنم.......
وای ....چه بادی گرفت.....این فصل و باد؟؟؟.....
طفلک دختر کوچولو از جایش تکان نمی خورد و با دستهای کوچکش سعی می کند همه چیز را همان طور حفظ کند اما به یکباره همه چیز به هم می ریزد.....
چه طوفانی....یکباره چه شد؟؟.....
اسباب و اثاثیه و عروسک و چادر شب همه روی هواهستند .....حالا فقط گریه می کند و می دود اما.....همه چیز را باد برد و او فقط گریه می کند و می دود ......
می خواهم برایش کاری بکنم.....بروم بغلش کنم....ببوسمش....بگویم دوباره برایت همه چیز را درست می کنم......فقط بگذار طوفان کمی آرام بگیرد.....اما یکباره پنجره باز می شود و به شدت به صورتم می خورد.......
شوک زده از خواب بیدار می شوم....خیس عرق هستم.....بلند می شوم....آبی به سر و صورتم می زنم.....هنوز مضطربم.....دلم می خواهد نماز بخوانم، وضو می گیرم......جا نماز را پهن می کنم و صورتم را لابه لای مخمل نرم جانماز که دستهای پر چروک مادر بزرگ با یک دنیا مهر دوخته است گم می کنم و مدتی در همان حال باقی می مانم......
چقدر شبيه من بود دختر كوچولو......
با خود مي انديشم به شدت طوفانهايي كه تا به حال بارها و بارها پنجره ها را به صورتم كوبيده اند و به
هزاران هزار چيزي كه طوفان هاي زندگيم با خود به هوا برده اند و من چقدر براي يافتنشان دويده ام و
گريه كرده ام و.........


