تبليغاتX
در خلوت اندیشه

۱۹ اسفند ۱۳۸۵:

آغاز شد...خانه ای جدید ساختم ، می خواستم مامنی باشد برای

آزادنه گفتن از ناگفته ها ....

آزادانه نوشتن از اندیشه ها....

آزادانه ویران کردن همه آن چه باورمان شده بود......

و شاید برای    زیــــــســـــتــنـــی   دیگرگونه

 

نشد......هرگز نشد.............

خیلی چیزها گفته نشد و خیلی چیزها به انجام نرسید.....

اما.....

بازی با کلمات در کشاکش روزهای بیم و امید بسیار دلپذیر بود و دلپذیرتر از آن پیام هایی بود که در

لابه لای آنها محبت و روشنگری، دیدگان و ذهنم را نوازش می داد......

و دوستان مهربانی که آشنایی با آنها از مسیر  اندیشه هایشان می گذشت.

 

 همه آن چه را آموختم سپاس می گزارم.......

 

۲۱ بهمن ۱۳۸۷:

درب این خانه بسته می شود.....آغاز کردن گرچه سخت بود اما سخت تر از آن، پایان دادن است......

 

به هــــــر حــــــال شاید وقتی دیگر ..... جایی دیگر........دوباره آغازی درکار باشد.

 

چرا که هیچ پایانی به راستی پایان نیست.......

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |

 بسیار گذشته است از آن سالهایی که: من بودم و انتظار بود.....و فرسودگی انتظار.....

    بی شمار شد روزهایی که گذشت: در انتظار  بی انتظاری....

اکنون اما سپری می شوند این روزها در حالی که: من هستم ولی انتظار نیست......

  بی شمار می شوند این روزها  در  تلخی بی انتظاری...

در خود فرو می روم و آرزوی دوباره منتظر بودن می کنم......

چه ابلهانه بی انتظاری را انتظار می کشیدم.....

انتظار گرچه می فرساید و می خراشد اما تا وقتی منتظر هستی ....

انگار   زندگی هنوز حرفی برای گفتن با تو دارد....

انگار   هنوز چیزهایی هست که تو را به ادامه دادن و خواستن و رفتن وا میدارد...

بی انتظاری ......اما ......تلخ است.......

بی انتظاری یعنی سکون و سکوت و سرما.......

یعنی یک پایان جانکاه......

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |