تبليغاتX
در خلوت اندیشه - او در من یخ می زند....

بیرون پنجره در ناگهانی شب برف می بارد......

به پنجره نگاه می کنم.....

به سکوت جاری در شب

به سپیدی برف که که سیاهی شب را روشن می کند

چقدر نا آرامم....

او در من زمزمه می کند

مدتهاست او را فراموش کرده ام......

و حالا....

چه بی تابانه می خواهمش.....

من در انزوای خود..... او در انزوای خود

 او در من می گرید

نوازشش می کنم.....

من برای او می گریم.....

باید برویم ....من و او باهم.....

باید دوباره گرم شویم....

مدتهاست که یخ بسته.....

روزهاست که بی هیچ آرزویی سر می کند..... 

چه کوتاه اند فاصله ها ..... چه دورم من از او......

 

 

 

+ نوشته شده توسط اندیشه |