
بسیار گذشته است از آن سالهایی که: من بودم و انتظار بود.....و فرسودگی انتظار.....
بی شمار شد روزهایی که گذشت: در انتظار بی انتظاری....
اکنون اما سپری می شوند این روزها در حالی که: من هستم ولی انتظار نیست......
بی شمار می شوند این روزها در تلخی بی انتظاری...
در خود فرو می روم و آرزوی دوباره منتظر بودن می کنم......
چه ابلهانه بی انتظاری را انتظار می کشیدم.....
انتظار گرچه می فرساید و می خراشد اما تا وقتی منتظر هستی ....
انگار زندگی هنوز حرفی برای گفتن با تو دارد....
انگار هنوز چیزهایی هست که تو را به ادامه دادن و خواستن و رفتن وا میدارد...
بی انتظاری ......اما ......تلخ است.......
بی انتظاری یعنی سکون و سکوت و سرما.......
یعنی یک پایان جانکاه......
+ نوشته شده توسط اندیشه
|